طنین موسیقی محلی کردی و ملی ایرانی در مونترال
گزارش از برنامه و گفتوگوی «هفتــــــــــه» با کامکارها

سلماز شاکری فرد
جمعه ٢٠ فوریه ۲۰۰۹ بار دیگر نوای موسیقی ایرانی در سالن اسکار پیترسون دانشگاه کنکوردیا طنین انداخت. اعضای گروه کامکارها اعضای خانوادهای هستند هنرمند، با ریشههایی در سرزمین زیبای کردستان. طبیعتِ گاه خشن سرزمین مادری امّا، و تمام زخمهایی که تاریخ بر بدن این سرزمین و مردمش در این خطه از ایران بر جای گذاشته، ذرهای از لطافت موسیقیشان نکاسته، که زیبایی آن را عمقی دوچندان بخشیده. کامکارها در سفر اخیر خود به کانادا و آمریکا بیژن، قشنگ، پشنگ، ارژنگ، اردشیر، ارسلان، اردوان، هانا و صبا را همراه دارند.
بخش اول برنامه آن گونه که اردوان کامکار توضیح میدهد با «تندباد» آغاز شد که ساختهی خود اوست و با تصنیف «بیابان بیکران» در دستگاه نوا ساختهی ارسلان بر روی شعری از مولانا ادامه پیدا کرد. سپس اردوان کامکار با تکنوازی بینظیر خود شنوندگان را غرق مباهات و تحسین کرد. وی این تکنوازی موسیقی را از نوا به مایهی دشتی برد تا ما را برای قطعهی دلنشین «خانهام ابری است» ساختهی ارسلان کامکار بر روی شعری از نیما یوشیج آماده کند. پس از آن، تکنوازی زیبای اردشیر کامکار با کمانچه را شنیدیم که این بار ما را به دستگاه شور سپرد. تصنیف بعدی «در فراق» ساختهی حسن کامکار روی شعری از پیام بهتاش بود و در نهایت آن گونه که بیژن کامکار میگوید: قطعه آخر، «مادر»، را ارسلان به یاد مادرمان ساخته روی دوبیتیهایی که همیشه مادر میخواند و زمزمه میکرد.
اردوان کامکار، متولد ۱۳۴۷ خ، در مورد خود توضیح میدهد: من نواختن سنتور را به طور جدی از ۸ سالگی شروع کردم. ابتدا در گروه خردسالان به سرپرستی پدرم بودم، بعد پیش برادرم پشنگ و استادان دیگر کار کردم. پس از مدتی شروع به تحقیق در شیوههای مختلف سنتورنوازی کردم. اردوان کامکار در حال حاضر شیوهی مخصوص به خود را در نواختن سنتور دارد و به گفتهی خودش با لهجهای متفاوت از دیگران مینوازد.
صبا کامکار، دختر هوشنگ، یکی از خوانندههای بخش اول بود. صبا دربارهی کارش در گروه به «هفتـــــــــــه» میگوید: «بودن در این خانواده انگار جبر خوبی بود که باعث شد سراغ موسیقی بروم.» او موسیقی را از کودکی در کلاسهای اُرف «سودابه سالم»، همسر پشنگ کامکار، شروع کرده، مدتی نزد پیمان یزدانیان پیانو آموخت. بعد هم سراغ سه تار رفت. البته هنگامی که در آلمان مشغول به تحصیل بوده نزد استادان آلمانی دورهی آواز کلاسیک هم دیده است. او میگوید: «از بچگی دوست داشتم بخوانم. یادم میآید بچه که بودیم، امید پسر عمویم، پشت پیانو مینشست و ما «رنگین کمان» ثمین باغچهبان را میخواندیم». خواندن در گروه به نوعی هم پیشنهاد خود گروه بود. وقتی از صبا پرسیدم «آیا به نظر تو موسیقی کلاسیک غرب، موسیقی سنتی ایران و موسیقی فولکلور مقولههایی جدا از هم هستند و آن گونه که برخی معتقدند باید جداگانه رویشان کار شود؟» پاسخ داد: «من در حال حاضر حساسیت خاصی روی «کار نو انجام دادن» دارم. متاسفانه الان بعضیها به صرف کنار هم گذاشتن چند ساز، به موسیقی عنوان «تلفیقی» میدهند. از نظر من این برخورد گاهی میتواند عوامفریبی باشد. وسعت بخشیدن به موسیقی و پیش بردن آن به روش علمی و صحیح با کارهای سطحی که الان زیاد هم شدهاند فرق میکند. البته که باید کار نو کرد. اگر قرار بود در چارچوبها باقی بمانیم که موسیقی در اروپا هم از دوران باروک هیچ تغییری نمیکرد». صبا همچنین معتقد است شاید مهمترین تفاوت جامعهی موسیقی اروپا با ایران این باشد که در اروپا رقابت بسیار زیاد است و امکانات آموزشی بسیاری هم برای هنردوستان وجود دارد.
عضو دیگر جوان گروه، هانا دختر بیژن کامکار است. هانا از کودکی تحت تأثیر کار پدر قرار گرفت که هم میخواند و هم دف مینواخت. هانا کار خود را با نواختن دایره در ارکستر کودکان زیر نظر سودابه سالم شروع کرد تا سال ۱۳۸۲ خ که رسما به گروه ملحق شد.
بخش اول کنسرت با همخوانی رباعیاتی از خیام به پایان رسید. یکی از شرکتکنندگان در فاصلهی بین دو بخش میگفت: «الحق که خیامخوانی کامکارها شاهکار بود.»
در بخش دوم کنسرت، گوش به ترانههای دلنشین کردی سپردیم. هنگامی که اعضای گروه همگی با لباسهای زیبای کردی به روی صحنه آمدند، تمام سالن به وجد آمد. ترانههای آشنایی چون «نامنه تو گوله که می»، «کابوکی» و «قاسم خان» از جمله کارهایی بودند که در این بخش اجرا شدند. بیشتر این ترانهها را حاضران در سالن با دست زدن خود همراهی میکردند. خوانندههای این بخش بیژن و ارسلان کامکار بودند.
بیژن کامکار که به تازگی عمل جراحی را پشت سر گذاشته، با وجود خستگی ناشی از سفر روی صحنه پرانرژی و پرشور مینواخت و میخواند. بیژن کامکار معتقد است مشکلات جامعهی موسیقی ایران بیشتر از آنجا ناشی میشود که هنرمندان در ایران سندیکا و اتحادیه ندارند که بتواند حق آنان را بگیرد. «در ایران، اجتماعی که در آن هنرمندان دور هم جمع شوند و همکاری و تبادل فکری کنند وجود ندارد. انجمن موسیقی هم کار مثبت چندانی انجام نمیدهد. باید صنف و اتحادیهای باشد که حقوق مادی و معنوی هنرمندان را پیگیری کند، چون در غیر این صورت است که بینمان اصطکاک به وجود میآید.» وقتی از ایشان پرسیدم «چه طور شد که با وجود تمام مشکلات همه تصمیم گرفتید در ایران بمانید و به کار خود ادامه دهید؟» او پاسخ داد: «بارها از طرف گروههای مختلف به ما پیشنهاد شد که در اروپا یا آمریکا بمانیم. اولین و آخرین دلیل ماندنمان در ایران عشق به وطن است. من واقعا نمیتوانم بیشتر از یک ماه خارج از ایران بمانم، تک تک اعضای گروه هم همین طور هستند. ما مشکلات را حل کردیم و به مرور یاد گرفتیم که چه کار باید کرد. امّا باید بگویم موسیقی ما خیلی پیشرفت کرده. مشکلات موجود نه تنها نتوانستهاند سد راه ما بشوند، بلکه ما با از پیش پا برداشتن آنها پیش رفتهایم. یادم میآید آن موقعی که گروه شیدا را تشکیل دادیم، تمام تهران را زیر و رو کردیم تا یک نوازندهی عود پیدا کنیم. در نهایت هم از نوازندهی ویولنی دعوت کردیم که برایمان عود بزند. ولی امروز من به جرأت میتوانم 200 عودنواز خوب در تهران به شما معرفی کنم. موسیقی ما از این جهات خیلی پیشرفت کرده. بالاخره هر جایی هم مسايل خودش را دارد، از قدیم میگویند هر که بامش بیش برفش بیشتر. هر چه بیشتر صدا کنید بیشتر زیر ذرهبین خواهید بود. و موسیقی خود بلندترین و مؤثرترین صداهاست. به خصوص که این موسیقی، موسیقی جدی و اصیل باشد. شاید به همین دلیل روی ما دقیقتر و حساستر هستند، یا بگذارید این طور بگویم که از ما انتظار بیشتری هست.»
در پایان اجرا، صدای تشویق حاضران ِ به وجد آمده قطع نمیشد. پس اعضای گروه بعد از ترک صحنه بار دیگر بازگشته، ساز به دست گرفتند و یکی از ترانههای کردی را دوباره اجرا کردند.
در حالی که هفتهی اول اسفند رو به پایان است و بوی بهار که نه، ولی بوی نوروز را با کمک خاطراتمان زنده میکنیم، طنین خوشآوای ساز و آواز ایرانی در این زمستان سرد و طولانی جان تازهای به تن های سرما زده ی مان میبخشد. امید که چند روز دیگر با شنیدن صدای گوشنواز دریا دادور به پیشواز شادابترین بهار برویم.





کمک رسانی از طریق














